در تاریخ برای مادر امام زمان (ع) ، چند اسم ذکر شده است : ملیکه یا ملیکا ، نرجس خاتون ، ریحانه ، سوسن و صیقل که از همه معروف تر همان نرگس خاتون یا نرجس خاتون است . هر چند ممکن است علت تکثر نام حضرت به صورت مستعار برای مصالح امنیتی بوده باشد .
این بانوی مکرم اصالتا اروپایی و دختر یشوعاست . یشوعا فرزند پادشاه روم شرقی است و از طرف مادر به شمعون که از جمله حواریون و یاران نزدیک حضرت عیسی (ع) است منتهی می شود . از نظر شخصیت ، به عنوان یکی از پاک ترین ، با شخصیت ترین و عفیف ترین بانوان تاریخ اسلام است که از جایگاه ویژه ای برخوردار است . با آن که از نظر پدر و مادر در میان مسلمانان زندگی نکرد اما در تاریخ داریم که حضرت حکیمه خاتون که دختر امام جواد و خواهر امام هادی و عمه امام عسکری (ع) و از جهات مختلف متصل به معصوم است ، وقتی که نرجس خاتون ، ایشان را با عنوان « یا سیدتی » صدا زد ، حکیمه خاتون فرمود : نه ، تو سیده و خانم من هستی ؛ یعنی برای او شخصیتی برجسته تر از شخصیت خودش قائل شده است .
در تاریخ است که نرجس خاتون در محیط خانوادگی از جایگاه ویژه ای برخوردار بود . جد او یعنی قیصر روم توجه خاصی به او داشت و شدیدا به او علاقه مند بود واو را به عنوان یک دختر استثنایی در محیط خانوادگی خودش تلقی می کرد ، به همین خاطر خانمی را که چندین زبان مسلط بود به عنوان مربی او گماشت و او از آن خانم ، زبان عربی را به خوبی یاد گرفت .

داستان سعادت با فرجام
درباره ی شخصیت این خانم سرگذشتی است که معمولا علمای بزرگ شیعه این سرگذشت را در کتاب های خودشان مفصل ذکر کرده اند ، از جمله درکتاب « غیبت » مرحوم شیخ طوسی ، در « کمال الدین » شیخ صدوق در « بحارالانوار » مرحوم مجلسی و نیز در کتاب « نجم الثاقب » مرحوم محدث نوری و کتب معتبره ی دیگر داستان این بانو به طور تفصیل نوشته شده که گوشه ای از این داستان را به صورت خلاصه خدمتتان بیان می کنیم . امیدواریم که ما بتوانیم با کسب معرفت صحیح از این شخصیت های الهی ، بخشی از رسالتی که راجع به شناخت مفاخر اسلام و دودمان پیغمبر اکرم (ص) به عهده داریم انجام بدهیم ، ان شاء الله .
روایت این است : فردی به نام بشربن سلیمان که از شخصیت های بسیار مورد اعتماد امام هادی و امام عسکری (علیهما الاسلام) است و از نوادگان ابو ایوب انصاری است (۲) و در شهر سامرا و در همسایگی امام هادی (ع) زندگی می کرد می گوید : روزی یکی از خدمتگزاران امام هادی (ع) به نام « کافور» به دنبال من آمد که امام تو را احضار کرده است . من به خدمت امام هادی (ع) شرفیاب شدم و امام هادی (ع) رو به من کرد و فرمود : ای بشر بن سلیمان ! تو و خانواده ات به عنوان انصار پیغمبر اکرم (ص) و محبان اهل بیت (ع) محسوب می شوید و این افتخار محبت خاندان ما در خانواده شما ریشه دار است ، می خواهم به تو رازی را بگویم و کاری را به تو بسپارم که به عنوان یکی از افتخارات در زندگی شما ثبت شود . پذیرفتم ، آن گاه ایشان نامه ای را به زبان و خط رومی نوشت و به همراه یک کیسه زرد رنگی که در آن دویست و بیست دینار اشرفی بود به من داد و فرمود : این نامه و این پول را بردار و به بغداد برو و در کنار پل بغداد منتظر باش. وقتی برده فروشان آمدند ، در میان آنان شخصی به نام عمر بن زید هست ، در میان کنیزان و برده هایی که در معرض فروش قرار داده می شوند خانمی هست با این خصوصیات و با این ویژگی ها که در پوششی ، خود را مخفی کرده است و با عفاف و عفت و حجاب بسیار خوب ، سعی می کند تا خود را از معرض دید افراد مخفی نگه دارد و گاهی هم به دلیل این حالتی که برای او پیش آمده با زبان رومی یا عربی از این وضع خودش شکایت می کند و ناراحت است که چطور در این وضعیت قرار گرفته است و زودتر به وضعش پایان داده نمی شود ؟ و چرا در معرض دید دیگران است ؟
در این حال شخصی می آید که وقتی نگاهش به چهره ی این خانم می افتد ، حاضر می شود به دلیل حجت و بزرگواری این خانم او را به سیصد درهم از عمر بن زید برده فروش بخرد ، اما این بانو به زبان عربی به او می گوید : پولت را برای خرید من سرمایه گذاری نکن ؛ زیرا من به هیچ وجه به تو رغبتی ندارم و در اختیار تو قرار نخواهم گرفت . برده فروش می گوید: به هر حال من باید تو را به فروش برسانم .او در جواب می گوید : « عجله نکن ، آن کسی که مشتری من است و من به او رغبت دارم ان شاءالله خواهد آمد وتو هم به پولت خواهی رسید » . بعد شما جلو رفته و نامه را به آن برده فروش بده و برای خرید وارد معامله شو . این نامه را وقتی به برده فروش دادی ، با این پولی که به تو داده ام راضی خواهد شد و معامله صورت خواهد گرفت .
من نامه و پول را از امام هادی (ع) تحویل گرفتم و به سمت بغداد حرکت کردم . خودم را به بغداد رساندم و طبق دستور ، به پل بغداد ، در کنار رود دجله رفتم . برده فروش آمد، مشتری های برده با همان ویژگی هایی که امام فرموده بودند حاضر شدند . در میان بردگان ، همان شخصیتی که امام هادی (ع) نشانه اش را داده بود مشاهده کردم و دیدم دختری است در نهایت عفاف ، حجاب و متانت و وقار . آن گاه شخصی که امام هادی (ع) نشانه اش را گفته بودند جلو آمد و در ازای خرید این بانو حاضر به پرداخت سیصد دینار شد ، اما این خانم از پذیرش معامله و تسلیم کردن خود به این خریدار ابا کرد و از فروشنده در خواست کرد که مهلت بدهد و عجله و شتاب نکند . در این حال من جلو رفتم و نامه را به دست برده فروش دادم . وقتی که او این نامه را نگاه کرد . گفتم این نامه به زبان رومی و توسط یکی از شخصیت های شریف و برجسته نوشته شده که برای خرید یکی از بردگان که همین خانم است نوشته شده ، من ماموریت پیدا کردم که به نیابت او را خریداری نمایم .
او نامه را گرفت و به دست آن خانم داد .خانم نامه را خواند و به چشم خودش مالید و احترام زیادی برای آن نامه قائل شد و به برده فروش اصرار کرد که مرا به نماینده ی نویسنده ی این نامه بفروش . وارد قیمتش شدیم و به هر حال برده فروش با همان دویست و بیست دینار که امام داده بود حاضر به فروش شد . من او را خریداری کردم و به اتفاق به شهر بغداد آمدیم و در مسافرخانه ای ، جایی را اجاره کردیم تا قدری بیاساییم و سپس به سمت سامرا حرکت کنیم .
من در اینجا از او پرسیدم که شما چگونه به این نامه که نویسنده اش را نمی شناختی آنقدر اظهار علاقه می کنی ، به چشم می مالی . از شوقش گریه می کنی ؟ او گفت : من او را می شناسم اما تو او را نمی شناسی . او جمله ای گفت که عین جمله در تاریخ ضبط شد : « أیها العاجز الضعیف المعرفه بالمحل اولاد الانبیاء أعرنی سمعک و فرغ لی قلبک أنا ملیکه بنت یشوعا ابن القیصر ؛ ای ناتوان که معرفتت نسبت به جایگاه اولاد پیامبران ضعیف است ، به من گوش فرا ده و قلبت را از همه چیز فارغ کن ( کاملا متوجه سخن من باش ) من ملیکه دختر یشوعا فرزند پادشاه روم هستم . »
از من می پرسی چگونه با این که نویسنده ی نامه را ندیده ام به او علاقمند شدم ؟ تو مثل این که توانایی لازم را نسبت به معرفت و شناخت فرزندان پیغمبر نداری ؟
گفتم : پس تو دختر یشوعا ، نوه ی پادشاه روم در میان بردگان چه می کنی ؟
او سرگذشتش را برای من تعریف کرد ، گفت : من از کودکی شدیدا مورد توجه و عنایت جدم بودم ، او علاقمند بود که مرا به عقد برادر زاده ی خودش در بیاورد ، در حالی که من هیچ علاقه ای به آن شخص نداشتم. اما جدم در حالی که من ۱۳ ساله بودم ، تصمیم ازدواج من با برادر زاده ی خودش را گرفت و برای این منظور دستور داد تختی را مرصع از جواهرات که بر چهل پایه بود استوار کردند ، علامت های صلیب را بر روی آن نصب نمودند . سپس انجیل های مختلف را باز کرده و سیصد نفر از رهبانان و قسیسین نصاری در جلسه حضور پیدا کردند و بیش از چهار هزار نفر از شخصیت های کشوری و لشگری در این جلسه حاضر شدند تا مرا به عقد برادر زاده ی جدم در بیاورند . ولی در این حال که آن جوان را در بالای آن تخت نشاندند و اسقف ها و کشیش ها آماده بودند که مراسم عقد را اجرا کنند ، ناگهان تخت در هم شکست ، صلیب ها فرو ریخت و آن جوان روی زمین به حالت بیهوش افتاد . رهبانان از این ماجرا برداشت بدی کردند و آن را به فال بد گرفتند و بزرگ و اسقف ها به جدم گفت این ازدواج مبارک و میمون نیست ، حاضر به انجام آن مباش که این نشانه ی زوال دین حضرت مسیح (ع) و پادشاهی توست . اما جدم شدیدا علاقمند بود که این کار صورت بگیرد لذا ، در عین نگرانی و اوج ناراحتی مجددا دستور بر پایی تخت و صلیب و صحنه سازی را داد که باز همان حالت تکرار شد و تخت شکست و صلیب ها فرو ریخت و جوان از بالای تخت بر زمین افتاد و غش کرد و جدم که شدیدا سرخورده و ناراحت و غمگین شده بود به خانه برگشت .
من نیز به خانه برگشتم اما از این که این مجلس عقد پا نگرفت ، خوشحال بودم . آن شب در عالم رویا دیدم حضرت مسیح (ع) و یشوعا و شمعون و گروهی از حواریون وارد کاخ جدم شدند و درگوشه کاخ و در جای تخت و مکان سبزی که نور از آن می درخشید قرار گرفته و منتظر مانده اند ، ناگاه دیدم که چهره ی نورانی شخصی ظاهر شد که بعد فهمیدم او محمد بن عبدالله (ع) است که در کنارش ، وصی و دامادش علی بن ابی طالب (ع) است . آن گاه حضرت رسول (ص) رو کرد به حضرت مسیح (ع) و فرمود : یا روح الله ! من آمدم دختر حواری تو را برای فرزندم خواستگاری کنم. آن گاه نگاهی به حسن بن هادی (ع) کرد . حضرت عیسی (ع) رو کرد به شمعون و یشوعا و فرمود : لطف الهی شامل حال شما شده است و عنایت و برکات پروردگار به شما رو آورده است . آن ها نیز موافقت کردندو در نتیجه مرا به عقد فرزند پیغمبر در آوردند .
از خواب بیدار شدم . بسیار خوشحال شدم و از طرفی شگفت زده بودم . مدتی گذشت و از بیم جان ، خواب را به احدی نگفتم . قلبم مملو از محبت و علاقه نسبت به امام حسن (ع) شده بود . از خوردن و آشامیدن بازماندم و لاغر و رنجور شدم و جدم بعد از مداوای فروان از بهبودی نا امید شد ، از من خواست که هر خواسته ای دارم بگویم . گفتم اگر اسیران مسلمین را
آزادکنی شاید عیسی مسیح (ع) و مادرش مرا شفا دهند . جدم تقاضای مرا پذیرفت و من مقداری احساس رضایت کردم و غذا خوردم.
بعد از چهارده روز حضرت مریم عذرا (علیها السلام) به خواب من آمد که دیدم در کنار او بانوی مجلله ای قرار گرفته است که فهمیدم حضرت زهرا (س) است . حضرت مریم (علیها السلام) رو به من کرد و فرمود : این بانوی جهان و مادر شوهر توست . من دامن حضرت زهرا (س) را چسبیدم ، عجز و ناله کردم و گفتم : ای دختر رسول خدا ! آن آقایی که پدرت مرا به عقد او در آورده است ، او را به من بنمایان . او در جواب فرمود : چون تو هنوز به دین پدرم و اسلام در نیامده ای ، او به سراغ شما نخواهد آمد . من هم در آنجا به دست حضرت زهرا (س) در عالم خواب اسلام اختیار کردم و حضرت فاطمه (س) مرا در آغوش گرفت و حالم بهبود یافت . از آن پس دائما در عالم خواب حسن بن امام هادی (ع) را ملاقات می کردم و از او کمک می خواستم .
بشرین سلیمان گفت : به او گفتم که خوب چطور شد که شما به عنوان اسیر در اختیار سربازان اسلام قرار گرفتید ؟ گفت : یک شب که امام عسکری (ع) به خواب من آمد به من فرمود : گروهی از سربازان جد تو در حمله به مسلمانان به اسارت خواهند افتاد و تو اسیر خواهی شد . من دستور او را اطاعت کردم و با لباس خدمتگزاران و کنیزان در جمع سربازانی که به مسلمانان حمله کردند قرار گرفتم ، در نتیجه به اسارت مسلمانان در آمدم و به همان حالتی که مشاهده کردی ، من سهم پیرمردی از مسلمانان شدم که او از من اسم مرا پرسید و من در جواب گفتم ، اسمم نرجس است .
بشر می گوید : گفتم تو رومی هستی ، چگونه زبان عربی را به خوبی می دانی ؟
گفت : جدم به خاطر علاقه ای که به من داشت خانمی را که به چند زبان مسلط بود برای تعلیم من انتخاب کرد و من از او زبان عربی را یاد گرفتم . بشر می گوید : پس از بغداد به همراه او به شهر سامرا آمدم و به خدمت امام هادی (ع) شرفیاب شدم و عرض کردم : امر شما اطاعت شد واین بانو را در ازای پولی که داده بودید از آن برده فروش تحویل گرفتم و امام هادی (ع) به نرجس خوش آمد گفت . (۱)
داستان بشر بن سلیمان در اینجا پایان یافت اما جناب نرجس خاتون بعدها فرمود : امام هادی (ع) به من فرمود که این دو پیشنهاد کدام برای تو بهتر است ؟ آیا حاضری ده هزار دینار طلا به تو بدهم یا تو رابه یک مژده ی مسرت بخش خوشحال کنم ؟ من فهمیدم که او چه می خواهد بگوید .گفتم : نه این طلا و دینار را نمی خواهم ، همان مژده ای که داری به من بده و او مژده ی مادر امام زمان (ع) شدن را به من داد و من این افتخار را بر همه ی آن چه در دنیاست ترجیح دادم . آن گاه امام هادی (ع) خواهر خود ، جناب حکیمه خاتون را صدا زد و جناب نرجس خاتون را در اختیار او گذاشت و به او فرمود : این بانوی مجلله را تحت تعلیمات صحیح اسلامی قرار بده . او هم که از نظر شخصیت از خانوان عصمت و طهارت ، فرزند امام ، خواهر امام ، عمه ی امام و یک شخصیت برجسته ای بود ، این بانو را به خوبی تحت تعلیم قرار داد و به سرعت این شخصیت و این میهمان ، بانوی این خانه شد .
بنا به قولی نرجس خاتون در سال ۲۶۱ هجری قمری یعنی یک سال پس از شهادت امام حسن عسکری (ع) از دنیا رفت و در شهر سامرا در کنار امام هادی و امام عسکری (ع) و حکیمه خاتون مدفون گشت و اکنون همگی در یک ضریح قرار دارند .
مشیت و حکمت الهی را ببین که دختر مسیحی و نوه ی قیصر روم شرقی ، با چه وضعی به جهان اسلام منتقل می شود و توفیق زندگی در کنار امامان را پیدا می کند و سپس مادر شخصیتی می شود که باید دنیا به وسیله ی وجود او پر از عدل و داد شود و در آخر زندگی هم توفیق دفن در مجاورت قبر دو امام و قبر دختر امام نصیبش شود .
امروز زائرین امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) زائرین این بانوی با عظمت هم هستند. خداوند به زودی زیارت آن ها را نصیب ما فرماید ، و چشم ما و همه ی محبان اهل بیت (ع) را به جمال امام زمان (ع) روشن فرماید و ما را جزو ارادتمندان و مشتاقان ظهورش قرار بدهد .

پی نوشت :

۱. ابو ایوب انصاری همان کسی است که هنگامی که پیغمبر اکرم (ص) به مدینه مهاجرت کرد بر او وارد شد و او مورد عنایت پیغمبر اکرم (ص) بود و دودمان او همیشه به عنوان انصار رسول خدا و اهل بیت پیغمبر اکرم (ص) بوده اند .
۲. بحارالانوار : ۶/۵۱.
۳. بحارالانوار : ۶/۵۱.
منبع: کتاب ذکر نور در حضور مشتاقان ظهور

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد