یک ـ حکیمه دختر امام جواد(علیهالسلام)
تولد حکیمه خاتون[۱]
کسانی که به زندگی حکیمه خاتون پرداخته‌اند، درباره چگونگی و زمان تولد ایشان، اظهار نظری نکرده‌اند و در واقع می‌توان گفت که زمانی برای آن در تاریخ، ثبت نشده است. ولی با توجه به اینکه امام جواد(علیه السلام)، در سال ۱۹۵ه‍ .ق[۲]در مدینه به دنیا آمدند و درسال ۲۲۰ه‍ .ق در ۲۵ سالگی، به شهادت رسیدند و از سوی دیگر، میلاد امام هادی(علیه السلام)
در سال ۲۱۲ه‍ .ق[۳]بود، می‌توان گفت که تولد ایشان، بین سال‌های ۲۱۲ تا ۲۲۰ه‍ .ق بوده است.
مادر
مادر ایشان، سمانه مغربیه که مادر امام هادی(علیه السلام) نیز بوده، معروف به سیده و کنیه‌اش ام‌فضل بوده است. ایشان از بهترین زنان عصر خود و بلکه با فضیلت‌ترین آنها، به شمار می‌رفته و در زهد وتقوا، بی‌مانند بوده است. بیشتر روزها را روزه می‌گرفت و خداوند نیز او را به شرف بزرگی که «حفظ سر پنهان» بود، مشرف کرد و آن، مادری امام دهم(علیه السلام) می‌باشد.
از امام جواد(علیه السلام)، چهار پسر و چهار دختر، از جمله حکیمه خاتون، باقی مانده که مادر ایشان، «مغربیه» می‌باشد.[۴] امام هادی(علیه السلام) درباره مادر عزیزشان، این‌گونه فرمود:
مادرم، عارف به حق من می‌باشد و اهل بهشت است. شیطانِ سرکش، به او نزدیک نمی‌شود و مکر زورگوی لجوج، به وی نمی‌رسد و خداوند، حافظ و نگهبان اوست و او در زمره مادران صدیقان و صالحان قرار دارد.[۵]
حضرت حکیمه خاتون، دوره امامت چهار امام را درک کرده است: امام جواد، امام هادی، امام عسکری: و امام عصر[. براساس روایات و اخبار متواتر، خاندان عباسی، می‌دانستند مهدی موعود که همه حکومت‌های خودکامه را از میان می‌برد، فرزند امام حسن عسکری(علیه السلام) است. ازاین‌رو پیوسته مراقب حضرت(علیه السلام) بودند و هر هفته، ایشان را مجبور کرده بودند در روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه، در دربار حاضر شوند.
در چنین وضعیت دشواری، امام عسکری(علیه السلام) با ایجاد شبکه ارتباطی، از طریق نمایندگان و ارسال پیک‌ها و پیام‌ها، با شیعیان مناطق مختلف، ارتباط داشتند و از سوی دیگر، با فعالیت‌های سیاسی پنهان که به دور از چشم جاسوسان انجام می‌داد و نیز تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه، شیعیان را برای دوران غیبت و انتظار، آماده می‌ساخت.[۶]
از مجموع روایات، استفاده می‌شود که در این دوره:
ـ حضرت حکیمه خاتون، با خانه امام هادی و امام عسکری(علیهما السلام) و سپس امام عصر[ ارتباط پیوسته داشته است؛
ـ قبل از میلاد حضرت مهدی[، از صمیم قلب و با علاقه‌مندی، مرتب برای تولد امام، دعا می‌کرده است؛
ـ قبل از تولد و نیز هنگام تولد حضرت مهدی[،حضور داشته و عهده‌دار پرستاری از مادر ایشان، بوده است؛
ـ حافظ سرّ امامت و اسلام، به‌ویژه وجود حضرت مهدی[ بودند؛ به‌ویژه آنکه حکومت عباسی، تلاشی بی‌وقفه در کنترل خانه امام و جست‌وجوی شدیدی برای یافتن فرزند حضرت عسکری(علیه السلام)، داشتند؛ برای مثال، گاه بی‌خبر، منزل امام را بررسی می‌کردند و گاه، جاسوسانی در لباس خدمتکار و پزشک می‌فرستادند. پس از بیماری امام عسکری(علیه السلام)، چندین پزشک و ده نفر از معتمدان را به خانه امام عسکری(علیه السلام) فرستادند و گفتند شبانه روز در آنجا بمانند و دستور دادند تا کنیزان را کنترل کنند تا ببینند کدام‌یک باردارند و… .[۷]
روایات گوناگونی از حکیمه خاتون، درباره تولد امام عصر[ رسیده است. ولی محتوای آنها، به هم نزدیک و برخی جهاتش نیز یکی است. در بعضی از روایات، چیزی نقل شده که در پاره‌ای دیگر، به اختصار آمده است یا به دلایل دیگری مانند بی‌نیازی شنونده یا توانایی نداشتن درک شنونده یا بعضی مصالح دیگر، نقل نشده است؛ به‌ویژه آنکه، در بعضی از روایات، حکیمه خاتون خود تصریح دارد که هر آنچه اتفاق می‌افتد از پرسشگر و پرسش و نحوه پاسخ، همه را امام از پیش، به من می‌فرماید.
درباره میلاد امام زمان[ از زبان حکیمه خاتون، روایت مفصلی را از کمال الدین صدوق، انتخاب کردیم که ذکر می‌نماییم. سپس نکاتی را نیز از روایات دیگر در این زمینه، بیان می‌کنیم:
راوی (محمد بن عبدالله) می‌گوید: پس از درگذشت ابومحمد، به نزد حکیمه، دختر امام جواد(علیه السلام) رفتم تا در موضوع حجت و اختلاف مردم و حیرت آنها درباره او، پرسش کنم. گفت: «بنشین». من نیز نشستم. سپس گفت: «ای محمد! خدای تعالی، زمین را از حجتی ناطق و یا صامت خالی نمی‌گذارد و آن را پس از حسن و حسین(علیهما السلام)، در دو برادر ننهاده است و این شرافت را مخصوص حسن و حسین(علیهما السلام) ساخته و برای آنها، نظیری روی زمین، قرار نداده است؛ جز اینکه خدای متعال، فرزندان حسین را بر فرزندان حسن(علیهما السلام) برتری داده است؛ همچنان‌که فرزندان هارون را بر فرزندان موسی، به فضل نبوت برتری داد؛ گرچه موسی، حجت بر هارون بود. ولی فضل نبوت تا روز قیامت، در اولاد هارون است و به ناچار، باید امت یک سرگردانی و امتحانی داشته باشند تا مبطلان از مخلصان، جدا شوند و از برای مردم بر خدا، حجتی نباشد و اکنون پس از وفات امام حسن عسکری(علیه السلام)، دوره سرگردانی فرا رسیده است».
گفتم: «ای بانوی من! آیا از برای امام حسن عسکری(علیه السلام)، فرزندی بود؟» تبسمی کرد و گفت: «اگر امام حسن(علیه السلام)، فرزندی نداشت، پس امام بعد از وی کیست؟ با آنکه تو را گفتم که امامت پس از حسن و حسین(علیهما السلام)، در دو برادر نباشد».[۸]گفتم: «ای بانوی من! ولادت و غیبت مولایم را برایم باز گو».[۹]
حکیمه می‌گوید: «امام هادی(علیه السلام) درگذشت و ابومحمد، بر جای پدر نشست و من هم چنان‌که به دیدار پدرش می‌رفتم، به دیدار او نیز می‌رفتم. یک روز، نرجس آمد تا کفش مرا بر گیرد و گفت: «ای بانوی من! کفش خود را به من ده»![۱۰]گفتم: «بلکه تو سرور و بانوی منی. به خدا سوگند که کفش خود را به تو نمی‌دهم تا آن را برگیری و اجازه نمی‌دهم که مرا خدمت کنی. بلکه من به روی چشم، تو را خدمت می‌کنم».
ابومحمد(علیه السلام)، این سخن را شنید و گفت: «ای عمه! خدا به تو جزای خیر دهد». تا هنگام غروب آفتاب، نزد امام نشستم. سپس به کنیزم گفتم که لباسم را بیاور تا بازگردم! امام فرمود: «خیر، ای عمه جان! امشب نزد ما باش که امشب آن مولودی را که نزد خدای تعالی، گرامی است و خداوند به واسطه او، زمین را پس از مردنش زنده می‌کند، متولد می‌شود». گفتم: «ای سرورم! از چه کسی متولد می‌شود؟! من در نرجس، آثار بارداری نمی‌بینم». فرمود: «از همان نرجس؛ نه از دیگری». حکیمه می‌گوید: به نزد او رفتم. آثار بارداری در او ندیدم. به نزد امام برگشتم و به وی گزارش دادم. تبسمی فرمود و گفت: «در هنگام فجر، آثار بارداری برایت نمودار خواهد گردید؛ زیرا مَثَل او مَثَل مادر موسی(علیه السلام) است که آثار بارداری در او، ظاهر نگردید و کسی تا وقت ولادتش، از آن آگاه نشد؛ زیرا فرعون در جست‌وجوی موسی، شکم زنان باردار را می‌شکافت و این، نظیر موسی(علیه السلام) است».
حکیمه می‌گوید: «به نزد نرجس بازگشتم و گفتار امام را بدو گفتم و از حالش پرسیدم». گفت: «ای بانوی من! چیزی نیست. حالم خوب است». حکیمه می‌گوید: «تا طلوع فجر، مراقب او بودم و او پیش رویِ من، خوابیده بود و از این پهلو به آن پهلو نمی‌رفت تا چون آخر شب و هنگام طلوع فجر رسید، هراسان از جا جست[۱۱]و او را در آغوش کشیدم و بدو «اسم الله» می‌خواندم».
ابومحمد بانگ برآورد و فرمود: «سوره انا انزلنا بر او بخوان!» و من بدان آغاز کردم و گفتم: «حالت چون است؟» گفت: «امری که مولایم خبر داد، در من نمایان شده است و من همچنان‌که فرموده بود، بر او می‌خواندم و جنین در شکم من، پاسخ داد و همانند من، قرائت کرد و بر من سلام نمود». حکیمه می‌گوید: «من از آن چه شنیدم، هراسان شدم». ابومحمد، بانگ برآورد: «از امر خدای تعالی، در شگفت مباش. خدای تعالی ما را در خردی، به سخن درآورد و در بزرگی، حجت خود در زمین قرار دهد و هنوز سخن او، تمام نشده بود که نرجس از دیدگانم نهان شد و او را ندیدم. گویا پرده‌ای بین من و او افتاد. فریادکنان به نزد ابومحمد(علیه السلام) دویدم. فرمود: «ای عمه! برگرد. او را در مکان خود، خواهی یافت».
حکیمه می‌گوید: «بازگشتم و طولی نکشید که پرده‌ای که بین ما بود، برداشته شد و دیدم نوری نرجس را فراگرفته است که توان دیدن آن را ندارم و آن کودک(علیه السلام) را دیدم که روی به سجده نهاده است و دو زانو بر زمین، نهاده و دو انگشت سبابه خود را بلند کرده است و می‌گوید: اشهد ان لا اله الّا الله [وحده لا شریک له] و ان جّدی محمداً رسول الله و ان ابی امیرالمؤمنین، سپس امامان را یکایک برشمرد تا به خودش رسید. سپس فرمود: پروردگارا! آنچه به من وعده فرمودی، بجای آر و کار مرا به انجام رسان و گامم را استوار ساز و زمین را به واسطه من، پر از عدل و داد گردان».
ابومحمد(علیه السلام) بانگ برآورد: «ای عمه! او را بیاور و به من برسان». او را برگرفتم و به جانب پدر بردم. چون او میان دو دست من بود و مقابل او قرار گرفتم، بر پدر خود سلام کرد و امام حسن(علیه السلام)، او را از من گرفت و زبان خود در دهان او گذاشت و او، از آن نوشید (مکید)».
سپس فرمود: «او را نزد مادرش ببر تا بدو شیر دهد. آن‌گاه نزد من بازگردان».[۱۲]
در انتهای روایت آمده است:
حکیمه می‌گوید: «پس از آنکه ابومحمد(علیه السلام) درگذشت و مردم، چنان‌که می‌بینی، پراکنده شدند، به خدا سوگند! من هر صبح و شام، او را می‌بینم و مرا از آنچه می‌پرسید، آگاه می‌کند و من نیز شما را باخبر می‌کنم و به خدا سوگند که گاهی می‌خواهم از او پرسش کنم و او نپرسیده پاسخ می‌دهد و گاهی مسئله‌ای بر من وارد می‌شود و همان ساعت، پرسش نکرده، از ناحیه او، جواب صادر می‌شود. شب گذشته، من را از آمدن تو، باخبر ساخت و فرمود که تو را از حق، خبردار سازم».
راوی (محمد بن عبدالله) می‌گوید: «به خدا سوگند! حکیمه از مطالبی به من خبر داد که جز خدای تعالی، کسی بر آن آگاه نیست و دانستم که آن، صدق و عقل و از جانب خدای تعالی است؛ زیرا خدای تعالی او را به اموری آگاه کرده است که هیچ‌یک از خلایق را بر آن، آگاه نکرده است».[۱۳]
حکیمه خاتون، افزون‌بر آنکه خود، سفیر امام بود، همان‌گونه که گفتیم، مردم را به سفیر بزرگوار دیگری نیز راهنمایی می‌کرد. «احمد بن ابراهیم» می‌گوید:
در مدینه، بر حکیمه دختر امام جواد(علیه السلام) و خواهر امام هادی(علیه السلام)، در سال۲۶۲ه‍ .ق وارد شدم و از پشت پرده، با وی سخن گفتم و از دینش پرسیدم. امام را نام برد و گفت: «فلان بن الحسن و نام وی را بر زبان، جاری ساخت». گفتم: «فدای شما شوم! آیا او را مشاهده کرده‌ای یا خبر او را شنیده‌ای؟» گفت: «خبر او را از ابومحمد شنیده‌ام[۱۴]و آن را برای مادرش، نوشته بود» گفتم: «آن مولود کجاست؟» گفت: «مستور است». گفتم: «پس شیعه به چه کسی مراجعه کند؟» گفت: «به جدّه او، مادر ابومحمد». گفتم: «آیا به کسی اقتدا کنم که به زنی وصیت کرده است؟» گفت: «به حسین بن علی بن ابی‌طالب اقتدا کرده است؛ زیرا حسین(علیه السلام) در ظاهر، به خواهرش زینب، وصیت کرد و دستورهای علی بن حسین(علیه السلام)، به سبب حفظ جانش، به زینب، نسبت داده می‌شد». سپس گفت: «شما اهل اخبارید. آیا برای شما، روایت نشده است که نهمین از فرزندان حسین(علیه السلام)، میراثش در دوران حیاتش، تقسیم می‌شود؟»[۱۵]
رحلت
درباره تاریخ وفات ایشان، بعضی از بزرگان فرموده‌اند که تاریخ آن، برای ما معلوم نشده است.[۱۶]ولی بعضی، بدون ذکر مدرک، سال ۲۷۴ه‍ .ق را تاریخ وفات وی ذکر نموده‌اند. ولی مدرک درخور توجهی که بتوان بدان استناد نمود، ذکر نکرده‌اند.[۱۷]مرقد مطهر ایشان در سامرا، در ضریح مطهر عسکریین(علیهما السلام) واقع است.[۱۸]
«علامه مجلسی» درباره زیارتنامه حضرت حکیمه، می‌گوید:
در بقعه شریف عسکریین (امام هادی و عسکری(علیهما السلام))، قبر بانوی با نجابت و بزرگوار، عالم و دانشمند، پرهیزکار و بلند مقام، حکیمه دختر امام جواد(علیه السلام)، قرار دارد و نمی‌دانم چرا عالمان و دانشمندان، زیارتی را برای این بانوی بزرگ، نیاورده‌اند؛ در حالی‌که وی دارای فضل و جلال درخشانی بوده و در خدمت ائمه معصوم: قرار داشته است. به هنگام ولادت آن بزرگوار نیز حضور یافته و بارها آن وجود مبارک را در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) ملاقات و زیارت ‌کرده است. پس از وفات امام حسن(علیه السلام) نیز واسطه و سفیر او بود و مردم به وسیله او، حوایج و مسائل خود را حل می‌کردند.
بنابراین سزاوار است، حکیمه دختر امام جواد(علیه السلام)، در آن بقعه و حرم زیارت شود و آن‌گونه که شأن و صلاحیت او، اقتضا می‌کند، از وی تجلیل و تکریم، به عمل آید.[۱۹]
بزرگان، کلام مرحوم مجلسی را تلقی به قبول کرده و عیناً یا با اندکی تصرف، آن را ذکر کرده‌اند؛[۲۰]برای نمونه، مرحوم محسن امین در اعیان الشیعه، می‌نویسد: «حکیمه، از بانوان صالح و عابد و قانت بوده و از ایشان اخباری در تزویج امام عسکری(علیه السلام) با نرجس خاتون(علیهما السلام) و ولادت امام از ایشان، نقل شده است».[۲۱]
مرحوم شیخ عباس قمی نیز در مفاتیح الجنان، می‌نویسد:
در کتب «مزار»، زیارت مخصوصی برای آن معظمه ذکر نشده؛ آن مرتبه رفیعه که برای او است. پس سزاوار است، او را زیارت کنند به الفاظی که در زیارت اولاد ائمه: نقل شده است یا زیارت کنند او را به الفاظی که در زیارت عمه مکرمه‌اش حضرت فاطمه معصومه، بنت موسی بن جعفر(علیهما السلام) وارد شده است.
دو ـ نرجس خاتون ، مادر امام زمان (عج)
نرجس[۲۲]خاتون در سرزمین روم، به دنیا آمد. ایشان، دختر یشوعا، پسر قیصر روم و نامش ملیکا بود.
وی از جانب مادر، نسبش به «شمعون بن حمّون الصَّفا»، وصی نامدار حضرت
عیسی بن مریم(علیهما السلام) می‌رسد. شمعون الصّفا که از شدت زهد و تقوا، برترین حواری مسیح(علیه السلام) بود، به مقام وصایت آن حضرت رسید. نسل دختری وی، پس از قرن‌ها و از طریق یکی از نوادگان دختری او، به دوشیزه‌ای طاهره و مطهره، منتهی شد. وقتی این دوشیزه به سن ازدواج رسید، به دلیل داشتن شرافت حَسَب و نسب، بین اشراف و بزرگان، خواستگاران زیادی داشت. اما در این بین، قیصر مایل بود که نوه عزیزش را به عقد یکی از نوه‌های پسری خویش، دربیاورد و این مسئله، بسیار طبیعی می‌نمود.
قیصر روم برای تحقق خواسته‌‌اش، مجلس عقد باشکوهی آراست. در این مجلس، اعیان و اشراف حواریان، علمای مسیح و نیز صدها نفر از بزرگان دربار، حضور داشتند. قیصر در صدر مجلس، بر تختی مرصّع از طلا نشسته و کنار خود تختی برای عروس و داماد، گذاشته بود. هنگامی که عالم بزرگ نصرانی، شروع کرد به خواندن مقدمات خطبه عقد، ناگاه محل نشستن داماد به هم ریخت و او از تخت به زمین افتاد؛ به‌گونه‌ای که بیهوش شد.
رخداد عجیبی بود. رنگ از رخسار قیصر و حاضران پرید. ملیکا نیز بسیار متعجب و به شدت مضطرب شد. ازاین‌رو بنابر صلاحدید بزرگ نصارا، آن مجلس به زمان دیگری موکول شد.[۲۳]
ماجرای آن روز، سخت افکار ملیکا را به خود مشغول کرد. او از همان ابتدا به این ازدواج، بی‌میل و به داماد، بی‌علاقه بود؛ تا اینکه خواب عجیبی دید. وی خواب و رؤیای خود را این‌چنین بیان کرده است:
آن شب، در خواب دیدم که حضرت مسیح(علیه السلام) و شمعون بن حمّون الصّفا و جمعی از حواریان، در کاخ قیصر اجتماع کرده‌اند. آنها در همان مکانی که تخت بر آن قرار داشت، منبری از نور که بلندی آن به آسمان می‌رسید، نصب نمودند. در آن حال، شخصی با هیبت و وقار بسیار، درحالی‌که چهره‌اش چون نور ماه می‌درخشید، وارد شد و به دنبال او، جمعی همانند وی، با چهره‌های بسیار زیبا در آن مجلس، حضور یافتند. در رؤیا به من فهماندند که وی پیامبر آخرالزمان، یعنی محمد و آن همراهان نورانی، اهل‌بیت طاهر او می‌باشند.
حضرت مسیح و همراهانش، به استقبال ایشان رفتند و مقابل آنها، خضوع کردند. پیامبر اسلام بعد از لحظاتی، به حضرت مسیح رو کرد و فرمود: «ای روح‌الله! آمده‌ام که از وصی تو، یعنی شمعون، دخترش ملیکا را برای این فرزندم (درحالی‌که اشاره به یکی از اختران نیک‌نظر پیرامونش می‌نمود) خواستگاری کنم». در آن حال، به فردِ مورد نظرِ محمد نگریستم. او «حسن بن علی العسکری(علیهما السلام)» نام داشت.
مسیح(علیه السلام) نگاهی به شمعون کرد و فرمود: «ای شمعون! آگاه باش که عزت و شرافت ابدی به‌سویت آمده است. شتاب کن که نسل خویش را به نسل محمد پیوند دهی!» جد من شمعون نیز با خوشحالی تمام، در‌حالی‌که به‌سوی من می‌نگریست و لبخند مبهوتانه مرا می‌‌دید، موافقت خویش را با جان و دل اعلام کرد. در آن هنگام پیامبر اسلام، بر همان منبر قرار گرفت و با خواندن خطبه غرایی، مرا به عقد فرزند خویش درآورد و محمدیان و عیسویان را بر این عقد، گواه گرفت و شادباشی گفت و آن مجلس، با شور و شعف حاضران، رو به اتمام می‌رفت که من از خواب بیدار شدم.[۲۴]
ملیکا، فردای آن روز نمی‌دانست درباره خوابش، به اطرافیان چه بگوید. غم و اندوه سراپای وجودش را گرفت. ندیمه‌های وی، وقتی این حال را دیدند، کوشیدند راز درونی‌اش را کشف کنند. ولی ملیکا، در برابر پرسش‌های ایشان، سکوت می‌کرد. وی به تدریج، از خواب و خوراک افتاد و پس از مدتی، بیمار شد. آری! او بیمار شده بود؛ بیمار عشق جاودانه به حجت باهره الهی که در آن زمان، در خانه امام هادی(علیه السلام) و در نقطه دوردست، یعنی سامرا، به سر می‌برد. خبر بیماری ملیکا، افکار قیصر را بسیار پریشان کرد. وی دستور داد که طبیبان حاذقی را بر بالین نوه‌اش، حاضر کنند. ولی معالجات آنها در بهبودی آن دوشیزه نیک‌سیرت، بی‌فایده بود. کشیشان زاهد و آنهایی که به دیانت و صلاح معروف بودند، به بالین او می‌آمدند و برای وی دعا می‌کردند. ولی همه این اقدامات، بی‌ثمر بود.
در آن زمان، به دلیل گسترش اسلام و فتوحات مسلمانان که از سال نوزده هجری شروع شده بود[۲۵]، پیوسته بین رومیان و مسلمانان، نبرد بود و گاهی از دو طرف، اسیر هم می‌گرفتند و چون رسم بود که برای برآورده شدن نیاز و حاجت، افزون بر دستگیری مستمندان، به اسیران نیز مهربانی کنند، به همین علت، ملیکا از پدربزرگش خواست که قدری به اسیران مسلمان، آسان بگیرد تا مسیح(علیه السلام) و مریم مقدس به برکت این اقدام، به او عنایتی کنند.
قیصر از این پیشنهاد، خوشحال شد و استقبال کرد. چندی بعد، اوضاع روحی و جسمی ملیکا بهتر شد و میل به غذا پیدا کرد.
در شبی دیگر، بانوی باشکوهی را در خواب دید که حوریان بهشتی، دورش را گرفته بودند و نور چهره‌اش، محیط پیرامون را روشن کرده بود. ملیکا از خود می‌پرسید این بانو کیست که ناگاه متوجه شد، مریم مقدس۳ در حال خدمتگزاری به اوست! مریم مقدس۳ نگاهی به ملیکا انداخت و فرمود: «این بانوی یگانه عالم، فاطمه دختر رسول اعظم اسلام و مادر همسر توست».
ملیکا با شنیدن این مطالب، نزد فاطمه۳ شتافت و سر بر کف او و دامنش نهاد و به شدت گریست. وی با خطاب کردن به فاطمه به‌عنوان مادر، از غم فراق همسر، نالید. فاطمه، با نگاه رحمانی خویش، صورت زیبای عروسش را نظاره کرد و درحالی‌که قطرات اشک او را پاک می‌کرد، فرمود: «ابتدا باید به آیین اسلام، مشرف شوی».
آن‌گاه کلمه شهادتین از زبان حضرت صدیقه زهرا جاری شد و ملیکا، همان کلمات را به زیبایی ادا کرد. ملیکا خود می‌گوید:
وقتی آن کلمات را گفتم، بانوی یگانه اسلام، مرا به سینه خویش فشرد و به من بشارت داد که به‌زودی به فرزندم ابومحمد (حسن عسکری) ملحق خواهی شد و این، بشارتی بزرگ برای ملیکا بود.
روایت بشر بن سلیمان
یکی از یاران باوفای امام هادی(علیه السلام)، به نام بِشر بن سلیمان، می‌گوید:
شبی در منزل خویش و به اتفاق خانواده‌ام به سر می‌بردم که درِ منزل، به صدا درآمد. وقتی در را گشودم، کافور، خادم امام علی النقی(علیه السلام) را دیدم. به من سلام کرد. پاسخ دادم. او حاوی پیغامی از سوی امام بود. به من گفت: «امام تو را احضار کرده است!»
من با تعجب از اینکه در آن وقت شب، چه موضوعی پیش آمده است، به سرعت، لباس پوشیدم و آماده حرکت به‌سوی خانه امام شدم. در مسیر منزل آن حضرت، مدام فکرم مشغول بود؛ آن‌قدر که نفهمیدم چه موقع، به منزل رسیدم. [محله عسکر در سامرا، زیر نظر جاسوسان حکومت بود. ولی این مسئله مانع از آن نبود که یاران امام هادی(علیه السلام) و سپس امام عسکری(علیه السلام) نتوانند ایشان را ملاقات کنند].
بشر در ادامه می‌گوید:
وقتی که وارد منزل امام هادی(علیه السلام) شدم، فرزندش حسن عسکری(علیه السلام) و خواهرش حکیمه در خدمتش بودند. امام دستور داد که بنشینم. پس از عرض سلام و ادب و بوسیدن دست آن بزرگواران، سراپاگوش در محضرشان نشستم. ترنم زیبا و دل‌انگیز صدای امام، سکوت مجلس را شکست. حضرت فرمود: «ای بشر! تو از اولاد ابوایوب انصاری هستی و رشته محبت و ولایت ما خاندان، مدام در پدرانت جریان داشته است. بنابراین، امشب رازی از اسرار خودمان را به تو نمایان می‌کنم و مأموریتی مهم را به تو واگذار خواهم کرد!».
سپس حضرت نامه‌ای نوشت و همراه کیسه‌ای پول، در اختیار من قرار داد و فرمود: «این نامه‌ای است به زبان رومی و این کیسه، حاوی ۲۲۰ دینار زر است. اینها را بردار و به بغداد برو. در صبح روزی که برایت خواهم گفت، یک کشتی کوچک در ساحل دجله آرام می‌گیرد و فردی که به همراهش چند کنیز و اسیر رومی است، در آنجا پیاده شده، آنها را در محل معینی، حاضر خواهد کرد.
نام آن مرد برده فروش، «عمرو بن یزید» است. میان کنیزانی که همراه اوست، دوشیزه‌ای در هیئت و شکل کنیزان، دو جامه حریر به تن دارد که از نگاه دیگران، حتی صورت خویش را نیز پوشیده و پنهان داشته است. عده‌ای که طالب اویند، پیشنهاد خرید او را می‌دهند، ولی او ابا می‌کند. فردی فریاد خواهد زد: «من او را به سیصد دینار زر خالص می‌خرم» و درحالی‌که صاحبش مایل به این معامله است، او خواهد گفت: «اگر تو در زیّ و هیئت سلیمان بن داوود نبی بوده، بر تخت او قرارگیری نیز به این کار، رغبتی ندارم. پس مال خویش را تلف نکن».
در آن وقت، صاحب او به وی خواهد گفت: «پس من با تو چه کنم که به هیچ‌کس راضی نمی‌شوی؟»! پس ای بشر! در آن هنگام به طرف صاحب کنیز برو و بگو: «من نامه‌ یکی از بزرگان را که به زبان رومی نوشته، همراه دارم. به کنیز خود بده و اگر خواند و مایل بود، او را با من همراه کن و به من بفروش؛ زیرا من، وکیل صاحب نامه و پول‌هایم». آن‌گاه نام خویش را بگو».[۲۶]
بشر با گرفتن نامه و کیسه زر و با بوسیدن دست امام، از محضر آن حضرت، مرخص و عازم بغداد شد. وی به همان‌گونه که امام فرموده بود، در محل معین، حاضر شد و دقیق همان مطالبی را که امام فرموده بود، مشاهده کرد و هنگامی که نامه را به صاحب کنیز داد، او که زبان رومی نمی‌دانست، نامه را به ملیکا سپرد. شاید امام با نوشتن نامه به زبان رومی، خواسته بود که کسی از محتوای آن آگاه نشود و این ماجرای تاریخ‌ساز که زمینه‌ساز تولد مهدی موعود است، پنهان بماند. حتی خود بشر نیز از تمام ماجرا بی‌خبر بود. وقتی چشم ملیکا به نامه افتاد و آن را خواند، به گریه افتاد و به عمرو بن یزید گفت: «مرا به صاحب این نامه بفروش. به خدا اگر چنین نکنی، خود را هلاک خواهم کرد!»
بشر می‌گوید:
صاحب کنیز، به مبلغ ۲۲۰ دینار راضی شد و من همان مبلغ را در اختیار او، قرار دادم و سخنان مولایم، تحقق یافت. سپس آن دوشیزه پاک‌سیرت، با من به راه افتاد. برای اینکه مأموریتم را درست انجام دهم، ابتدا به منزلی رفتیم که پیش‌تر با آنجا آشنا بودم تا با بررسی اینکه خطری از سوی مأموران و جاسوسان حکومت متوجه مأموریتم نیست، امانت را به صاحب اصلی برسانم. وقتی که در منزل موعود، وارد شدیم، از اینکه چگونه آن دوشیزه، با اینکه صاحب نامه را نمی‌شناخت، از دیدن خط وی به گریه افتاد، تعجب کردم و تعجب بیشترم از این بود که او با وجود ملیت و اصالت رومی، چگونه به عربی تکلم می‌کرد.
وقتی این موضوع را پرسیدم، چون می‌دانست که من محرم راز صاحب‌نامه‌ام، ماجرای خویش را بیان کرد و در انتها فرمود: «وقتی که نخستین بار، در خواب خویش، به‌ محضر بانوی بزرگ اسلام و عالم، حضرت فاطمه۳ مشرف شدم و شهادتین خویش را با کلمات گهربار او، گفتم، وی به من مژده داد که به‌زودی ایام هجران به سر خواهد رسید. با همین آرزو، مدتی به سر بردم؛ تا اینکه شبی در خواب، به من فرمود: «به زودی نبردی بین مسلمانان و رومیان روی خواهد داد. خود را در شکل کنیزان به مسلمانان نزدیک کن تا اسیر شوی. آن‌گاه توسط فردی، به مقصود خویش خواهی رسید». من نیز همان کردم و توانستم با زحمت، از قصر بیرون بیایم و خود را به منطقه نبرد، برسانم. هنگامی که به اسارت درآمدم، از هویت خویش چیزی بر صاحبم که پیرمردی عرب بود، نگفتم تا بقیه ماجرا که دیدی. اما اینکه به زبان عربی تکلم می‌کنم، به این دلیل‌ است که به علت ارتباطات دربار پدربزرگم، قیصر، با مسلمانان، آموختن زبان عربی، مطلبی رایج بود و من نیز به همین شکل، آموختم و محتوای نامه مولایت، همان بود که در رؤیای خویش، دیده بودم».
اعتقاد بشر با شنیدن این مطالب که درباره کرامت امام و مقتدای خویش بود، راسخ‌تر شد و توانست پس از چند روز، ملیکا را به سامرا برساند.
پایان انتظار
بشر بن سلیمان، نقل می‌کند که به همراه نرجس به حضور مولایم، حضرت هادی(علیه السلام) رسیدیم. وقتی نگاه نرجس۳ به امام هادی(علیه السلام) افتاد، با محبت تمام به آن حضرت سلام و عرض ادب کرد. امام با مهربانی پدرانه خویش، پاسخ سلام نرجس را داد و به او فرمود: «دخترم! مشاهده کردی که چگونه، حق‌تعالی عزت اسلام را بر آیین مسیحیت و شرافت محمد و اهل‌بیت: او را نمایان ساخت؟».
نرجس۳ با خوشحالی، عرض کرد: «آری ای وصی پیامبر! همین‌طور است که می‌فرمایی. اما من چگونه بتوانم چیزی را وصف کنم که خود به آن داناتری؟»!
در آن ساعت، زنان خانه امام هادی (مادر و همسر وی)، از نرجس استقبال کردند و او را در آغوش محبت خویش، گرامی داشتند. امام هادی(علیه السلام)، ساعتی بعد، رو به نرجس کرد و فرمود: «من برای اکرام تو و به یُمن قدومت، یکی از دو چیز را بر تو عرضه می‌کنم؛ هرکدام را که خواهی برگزین؛ یا ده هزار دینار به تو بدهم یا اینکه به شرف ابدی، بشارتت دهم!».
نرجس عرض کرد: «بلکه من به شرافت ابدی مایلم!». حضرت فرمود:
«تو را بشارت می‌دهم به فرزندی که مالک شرق و غرب عالم شود و جهان را به عدل و داد، رهنمون کند؛ همان‌طور که از ستم و بیداد، پُر شده باشد». نرجس پرسید: «پدرِ این مولود کیست؟» امام فرمود: «همان که پیامبر اسلام، تو را برای او، خواستگاری کرد».
آن‌گاه پرسید: «دخترم! تو را مسیح و وصی او، شمعون، به عقد چه کسی درآوردند؟» نرجس با حُجب و حیا، پاسخ داد: «به عقد فرزند شما، ابومحمد!». امام فرمود: «آیا اگر او را ببینی، می‌شناسی؟». نرجس پاسخ داد: «از همان شبی که به دست بهترین زنان و بانوان عالم، فاطمه به اسلام گرویدم، او هر شب به خواب من می‌آمد. پس چگونه می‌شود که او را نشناسم؟!».[۲۷]
پس از این سخنان، امام عسکری(علیه السلام) با صورت نجیب و نورانی‌اش، وارد اتاق شد. امام عسکری(علیه السلام) با اشاره پدرِ بزرگوارش، کنار نرجس نشست. آری، امام عسکری(علیه السلام) همچون پدر دانست که این دوشیزه مکرمه، مادر مهدی موعود خواهد بود.
در آن هنگام حکیمه۳، خواهر امام هادی(علیه السلام)، به امر امام، وارد اطاق شد. حکیمه، از زنان بافضیلت، دارای ملکات اخلاقی، دانا به معارف دین و تربیت شده دو امام معصوم(علیهما السلام)، یعنی پدرش، امام جواد(علیه السلام) و برادرش، امام هادی(علیه السلام) بود. وی به دلیل همین امتیازات، ویژگی‌هایی داشت که دیگر همسران اهل‌بیت:، در دوره امام هادی(علیه السلام) نداشتند.[۲۸]
حکیمه۳ مأموریت داشت که قبل از شروع زندگی مشترک نرجس با برادرزاده‌اش، معارف دین و دستورهای الهی اسلام را به نرجس بیاموزد. وقتی که حکیمه، وارد منزل برادر شد، امام هادی(علیه السلام) به او فرمود: «خواهرجان! این همان مهمانی بود که منتظر ورودش بودیم». حکیمه به سمت این دوشیزه رومی رفت، دست در گردنش انداخت و تا مدتی او را نوازش کرد و ‌بوسید.[۲۹]
از این رفتارها معلوم می‌شود که امام، اسراری را درباره نرجس به حکیمه بیان کرده بود.
وصال سرنوشت‌ساز
مدتی از همنشینی شبانه‌روزی حکیمه با نرجس می‌گذشت. در آن زمان کوتاه، حکیمه۳ به امر امام هادی(علیه السلام) دستورها و تکالیف شرع را به نرجس آموخت و سرانجام، در شبی مبارک، زندگی مشترک نرجس با امام عسکری(علیه السلام)، آغاز شد.
هنوز مدتی از ازدواج ملکوتی این دو، نگذشته بود که امام هادی(علیه السلام) در زمان معتز عباسی (۲۵۲ـ ۲۵۵ه‍ .ق) و به دست کارگزاران او، به شهادت رسید.[۳۰]شهادت آن حضرت در سوم رجب سال ۲۵۴ه‍ .ق، اتفاق افتاد. از همین زمان، دوران امامت حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) آغاز شد. وی در مدت امامت خویش، افزون بر معتز، با دو خلیفه دیگر، یعنی مهتدی (۲۵۵ ـ ۲۵۶ه‍ .ق) و معتمد (۲۵۶ ـ ۲۷۹ه‍ .ق) معاصر بود.[۳۱]
فشار و کنترل سختی بر آن حضرت و خانواده‌اش، در این ایام وارد می‌شد. این اقدامات و سخت‌گیری حاکمیت، به‌ویژه در طول دوران معتمد عباسی را نمی‌توان بی‌‌تأثیر از مسئله مهدویت دانست؛ زیرا حدیثی رایج و شایع بین عالمان و راویان، از پیامبر نقل می‌شد که آن حضرت فرموده بود:
همانا مهدی، همنام من و شبیه‌ترین مردم به من خواهد بود و او دارای غیبت طولانی و از دیدگان مخفی است و بعد از دوره غیبت، جهان را از عدل و داد پُر خواهد کرد؛ همان‌گونه که از ستم پر شده است.[۳۲]
احادیث دیگری نیز از آن حضرت، بیانگر آن بود که مهدی، نهمین فرزند امام حسین(علیه السلام) است.[۳۳]پس بنابر محاسبه عادی که خلفای عباسی، از زبان علمای دربار خویش داشتند، وی می‌توانست فرزند امام عسکری(علیه السلام) باشد و به همین دلیل، نهایت سخت‌گیری را برای شناسایی و از بین بردن او داشتند.
شب موعود
سرانجام شبی فرا رسید که باید وعده بزرگ حق‌تعالی محقق شود. آن شب، نیمه شعبان بود؛ شبی که نزد مسلمانان، پرخیر و برکت، به حساب می‌آید.[۳۴]در این شب، مولودی متولد می‌شد که شیوه تولدش، همانند حضرت ابراهیم(علیه السلام) و حضرت موسی(علیه السلام) بود؛ یعنی تا پیش از تولد، آثار حمل در مادر ایشان، دیده نمی‌شد. مشیت الهی بر این بود که به این صورت، جان حجت خویش حفظ شود و این، همان معنایی است که باید آن حضرت، نشان و شباهتی به همه انبیا، داشته باشد. حکیمه خاتون۳، ماجرای ولادت او را، چنین نقل می‌کند:
ایام ماه شعبان، رفت‌و‌آمد بیشتری به منزل امام و برادرزاده‌ام داشتم. شب نیمه شعبان فرارسید. وقتی نزدیکی‌های غروب و با زبان روزه، عزم بازگشت به منزل کردم، امام عسکری(علیه السلام)، به من فرمود: «عمه‌جان! امشب افطار نزد ما بمان که واقعه مهم در همین امشب خواهد بود».
من با تعجب فراوان، به نرجس۳ نگاه کردم. حیرتم از آن بود که هیچ آثار حمل، بر وی نبود. ولی یقین داشتم که سخن حجت خداوند متعال، حق است. به همین علت، با اشتیاق فراوان، آن شب را در خانه امام خویش، ماندم. پس از ادای فریضه مغرب و صرف افطار، بیشتر شب را با نرجس گذراندم و چشم از او برنمی‌داشتم. آن شب، محل استراحت خویش را کنار آن بانوی محترم، گستردم.
بعد از ساعتی استراحت، برای تهجد و نماز شب برخاستم. بعد از اتمام هر دو رکعت از نماز شب، به‌سوی نرجس که او نیز مشغول تهجد بود، می‌نگریستم. او هم با محبت، به من نگاه می‌‌کرد. کم‌کم به لحظات فجر، نزدیک شدیم. تا اینکه در انتهای نماز وتر، در دلم حالتی پیش آمد که نکند، تبدیل و تغییری پیش آمده باشد که ناگاه صدای ملکوتی امام را شنیدم که می‌فرمود: «عمه جان! در وعده حق‌تعالی تردید نکن که وقت موعود، نزدیک شده است!».[۳۵]
در همان زمان بین من و نرجس، گویی حائلی به وجود آمد و اطاق را نور فراوانی فراگرفت که مانع از آن می‌شد تا پیرامون خود را ببینم. درحالی‌که متعجب بودم و حال عجیبی داشتم، ناگاه چشمم به نور عادت کرد و نرجس۳ را دیدم که به مولودی مبارک می‌نگرد. نمی‌دانم چگونه خود را به مولود رساندم. رخسار زیبایش، چنان مرا به وجد آورده بود که از خود، بی‌خود شده بودم. ناگاه صورت زیبا و دلربایش که با زبان بسیار فصیح، این آیات را می‌خواند: (وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئمهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ)[۳۶]، (وَ قُلْ جاءَ الْحق وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً)[۳۷]، مرا به خود آورد. لحظاتی بعد، درحالی‌که به سجده رفته بود، صدای امامم را شنیدم که می‌‌فرمود: «عمه‌جان! فرزندم را نزد من بیاور».[۳۸]
من نوزاد را به سمت پدر بردم. امام عسکری(علیه السلام)، فرزند دلبندش را در آغوش گرفت و برایش اذان و اقامه خواند. او را بویید و بوسید و در حالی‌که با نگاه محبت‌آمیز، به فرزندش می‌نگریست، او را به من بازگرداند تا به مادرش برسانم.[۳۹]
از همان ابتدای تولد تا شهادت امام عسکری(علیه السلام)، یعنی از نیمه شعبان سال
۲۵۵ه‍ .ق، تا هشتم ربیع الاول ۲۶۰ه‍ .ق، تنها چند نفر از یاران خاص امام عسکری(علیه السلام)، مانند احمد بن اسحاق، یعقوب بن منقوش، عمرو الاهوازی و محمد بن عثمان عمروی بودند که موفق به زیارت وی شدند.
حدیث هجران
حدود شش سال از زندگی نورانی و سراسر مهر و محبت امام عسکری(علیه السلام) با نرجس، از زمان تولد فرزندشان، می‌گذشت. در این مدت، ولادت حضرت مهدی[، گرمی‌بخش دل پدر و مادر بود. اما کوشش فراوان کارگزاران معتمد عباسی برای یافتن وی، عرصه را بر ایشان تنگ کرده بود. اما به خواست حق‌تعالی، جاسوسان معتمد، نمی‌توانستند بر امام، دست یابند. عاقبت تدبیر کردند تا امام عسکری(علیه السلام) را به شهادت برسانند و این مسئله، بعد از ایامی بود که صالح بن وُصیف، گماشته خلافت، امام را زیر نظر داشت.[۴۰]
روزی که زهر جفای معتمد عباسی به وجود نازنین امام عسکری(علیه السلام) سرایت کرد، مادر بزرگوارش، حضرت حدیث و همسرش نرجس با اضطراب بسیاری، کنارش بودند. همسر امام، جوشانده‌ای را حاضر کرد و امام با توجه به تأثیر زهر بر پیکر مبارکش، شخصاً نتوانست از ظرف بیاشامد و به خدمتکارش عقید، دستور داد که فرزندش، مهدی را حاضر کند. دلبند امام عسکری(علیه السلام) و نرجس، درحالی‌که چهره‌اش چون قرص ماه می‌درخشید، وارد اطاق شد و آن ظرف را نزدیک لب‌های پدر برد و درحالی‌‌که امام، به چهره زیبای او می‌نگریست، فرمود: «تو فرزند و جانشین من و آخرین وصی پیامبر خاتمی که به آمدنت، بشارت داده است».[۴۱]
سپس آن امام همام، جان به جان آفرین، تسلیم کرد. پس از شهادت امام عسکری(علیه السلام) دیری نپایید که روح قدسی حضرت نرجس خاتون۳، به‌سوی خداوند پرواز نمود.[۴۲]پیکر مطهر این بانوی باعظمت، به امر امام، کنار مزار همسرش حضرت عسکری دفن گردید. آن حضرت در زیارت، صدیقه، مرضیه، تقیه، نقیه، طاهره، عارفه، مؤمنه و مستبصره[۴۳]، نامیده شده است که همگی بیانگر بلندمرتبگی آن بانوست. «والسّلام علیها یوم وُلدتْ و یوم ماتت و یوم تبعث حیّاً».
سه ـ جعفر کذاب
جعفر در تاریخ، به جعفر کذاب معروف است. روایاتی هم از اهل‌بیت:، در نکوهش وی، وارد شده است؛ چنان‌که ابن‌سیابه، می‌گوید:
هنگامی که می‏خواست جعفر به دنیا بیاید، در خانه‏ امام هادی(علیه السلام) بودم. دیدم اهل منزل همه خوشحال‌اند. اما امام خوشحال نبود. گفتم: «ای سید و آقای من! چرا به آمدن این مولود، خوشحال نیستید؟ حضرت فرمود: «یهوّن علیک امره فانّه سیضلّ خلقاً کثیراً»[۴۴].
از برخی روایات استفاده می‏شود که وی، در زمان حیات امام هادی(علیه السلام)، تلاش می‏کرد که خود را امام بعد از پدر، معرفی کند؛ چنان‌که احمد بن سعد کوفی می‏گوید:
به همراه گروهی از شیعیان، نزد امام هادی(علیه السلام) رسیدیم و از امامت بعد از ایشان، سؤال کردیم و گفتیم: «برخی می‏گویند امام بعد از شما، جعفر است و نه حسن».
امام فرمود: «[از این سخن] بپرهیزید. همانا جعفر، دشمن من است؛ اگرچه فرزند من است. همچنین او، دشمن برادرش حسن است و حسن، امام بعد از من است…».[۴۵]
همچنین امام هادی(علیه السلام)، در روایت دیگری فرمود: «از فرزندم، جعفر، دوری کنید. آگاه باشید! همانا نسبت او [به من]، همچون حام به نوح است».[۴۶]
همچنین ابوخالد کابلی از امام سجاد(علیه السلام)، روایت می‏کند که رسول گرامی اسلام هنگامی که امامان بعد از خود را معرفی می‏فرمود، موقع ذکر امام صادق(علیه السلام)،
این‌گونه فرمود:
جعفر بن محمد که او را صادق می‌نامند. پس برای پنجمین فرزندش امام هادی(علیه السلام) فرزندی است به نام جعفر که ادعای امامت می‏کند و به خداوند، دروغ می‏بندد! پس او نزد خداوند، جعفر کذاب و افترا زننده به خداوند و مدّعی امری است که اهل آن نیست. همچنین او مخالف پدرش و حاسد برادرش است…»[۴۷]
وی پس از رحلت امام عسکری(علیه السلام)، اقداماتی انجام داد که در شأن او نبود، که از جمله، این موارد است:
ـ درخواست خواندن نماز بر پیکر پاک امام عسکری(علیه السلام) که خواست از این طریق، خود را امام بعدی، معرفی کند؛
ـ ادعای امامت و جانشینی و تقاضا از «عبیدالله بن یحیی بن خاقان» که حکومت، این مقام را برای وی، به رسمیت بشناسد؛
ـ ادعای ارث و تصاحب اموال صاحب‌الامر.
ـ تحریک حکومت برای دستگیری امام مهدی[.[۴۸]
توبه جعفر
در تاریخ یا در سخنان اهل‌بیت:، چیزی در این زمینه، وارد نشده است. فقط «علی علوی عمری» در «المجدی فی الانساب»، می‏نویسد:
قولی هست که او قبل از پدرش، برگشت و توبه کرد. ولی پس از شهادت برادرش، امام حسن، چون گمان می‌‏کرد فرزندی ندارد، ادعای امامت بعد از برادرش را کرد و به کذاب معروف شد.[۴۹]
احمد بن اسحاق، وکیل امام حسن عسکری(علیه السلام) می‌گوید:
جعفر کذاب، کتابی نوشته و مدعی شده بود که در این کتاب، علم حلال و حرام و همه‏ علوم تا ابد، نوشته شده است. کتاب را خواندم و درباره آن، نامه‌ای برای امام زمان[ نوشتم. حضرت در جواب، نوشت: «… از عبارت کتاب، معلوم است که چه کسی آن را نوشته است. خداوند حق را بر اهل آن، حفظ کند! خداوند ابا دارد از اینکه امامت را بین دو برادر، بعد از امام حسن و امام حسین:، جمع کند…».[۵۰]
در زمان سفیر دوم حضرت (محمد بن عثمان بن سعید عمری)، از ناحیه مقدسه، توقیعی صادر شد به این مضمون که جعفر، سرانجام توبه نمود. حضرت فرمود: «عمویش، جعفر و فرزندانش، همانند برادران حضرت یوسف، سرانجام کار،
توبه کرده‌اند».[۵۱]
جعفر، در سال ۲۷۱ه‍ .ق، در سامرا، در حالی‌که ۴۵ سال داشت، مرد. او را کنار قبر پدرش در سامرا، به خاک سپردند.[۵۲]«علامه محدث سید تاج‌الدین علی بن احمد حسینی عاملی» در کتاب «التتمه فی تواریخ الائمه:» نقل می‌کند که حضرت امام هادی(علیه السلام)، تنها یک کنیز داشت. پس بی‌تردید، پنج یا هفت فرزند ایشان، از آن یک زن بوده است. در این صورت، جعفر برادر مادری امام حسن عسکری(علیه السلام) است.[۵۳]
چهار ـ حسین بن امام علی النقی(علیهالسلام)
درباره حسین بن علی(علیه السلام)، مطلب زیادی به ما نرسیده است. شیخ عباس قمی می‌نویسد:
معروف است که نزد قبر عسکریین(علیه السلام) قبور جمله‌ای از سادات عظام است که از جمله آنهاست حسین، پسر امام علی النقی(علیه السلام) و من بر حال حسین، مطلع نشدم. اما آنچه به نظرم می‌رسد، آن است که سیدی جلیل‌القدر و عظیم الشأن بوده؛ زیرا من از بعضی روایات استفاده کردم که از مولای ما حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) و برادرش، حسین بن علی، تعبیر به سبطین می‌کردند و تشبیه می‌کردند این دو برادر را به دو جدشان، دو سبط پیغمبر اکرم۹ (امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)).
و در روایت ابوالطیب است که صدای حضرت حجت[ شبیه بود به صدای حسین و در شجرهالاولیاء، تألیف فقیه، محدث و حکیم سید احمد اردکانی یزدی در ذکر اولاد حضرت امام علی النقی(علیه السلام) است که حسین، فرزند آن حضرت، از زهّاد و عباد بود و به امامت برادر خود اعتراف داشت و شاید متتبّع ماهر بیابد غیر از آنچه ذکر شد؛ چیزی که دلالت کند بر جلالتش[۵۴].
در ایران دو زیارتگاه به حسین، فرزند امام هادی(علیه السلام) منسوب است: یکی در همدان و دیگری در نطنز که در کتاب جعفر بن امام هادی(علیه السلام)، به شرح حال دفن شدگان در آنها، پرداخته شده است.
پنج ـ ابوهاشم جعفری[۵۵]
داوود بن قاسم، معروف به ابوهاشم جعفری، از نوادگان جعفر بن ابی‌طالب و از خاندان ابوطالب، پدر گرامی مولا علی(علیه السلام) است. وی به سبب انتساب به جعفر، به «جعفری» مشهور شده است. داوود از اصحاب گرانقدر امام رضا، امام جواد، امام هادی، امام عسکری و امام زمان: به شمار می‌رود. وی، علاقه زیادی به پیشوایان معصوم: داشت و آن بزرگواران نیز، او را بسیار دوست داشتند.
داوود، روایات بسیاری در موضوعات مختلف فقه، کلام و تفسیر، روایت کرده است. بسیاری از کرامات ائمه اطهار: را او نقل کرده است. ابوهاشم، افزون‌بر اینکه عابدی با تقوا بود و مقام شامخی در عرصه شعر و حدیث داشت، شخصیت سیاسی هم به حساب می‌آمد. او فردی صریح‌اللهجه بود و با ستمگران عصرش، به مبارزه می‌پرداخت. وی به همین دلیل، بارها دستگیر و زندانی شد.
ابوهاشم، نوری در تاریکی بود تا شیعیان گمراه و علاقه‌مندان به حق و حقیقت را هدایت کند. این روحانی مدیر و مدبر، با اطلاعات وسیعی که از مسائل روز در سرزمین‌های اسلامی‌ داشت، توانست به نشر مذهب تشیع بپردازد. وی با بحث‌ها و مناظراتی که با سران فرقه‌های باطل و منحرف داشت، توانست جمعی از آنها را هدایت نماید. از این‌رو، شایسته است گسترده‌تر، به ویژگی‌های آن بزرگوار بپردازیم.
ابوهاشم! تو بر خیری
ابوهاشم جعفری می‌گوید:
وقتی در محضر امام حسن عسکری(علیه السلام) بودم، از آن حضرت، درباره تفسیر این سخن خداوند تعالی: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللهِ)[۵۶]پرسش کردم. حضرت فرمود: «مقصود از (الَّذِینَ اصْطَفَیْنا) آل محمد: هستند و (ظالِمٌ لِنَفْسِهِ)، کسی است که امام را قبول ندارد و (مُقْتَصِدٌ)، کسی است که امام را می‌شناسد و (سابِقٌ بِالْخَیْراتِ)، خود امام است.
ابوهاشم می‌گوید: «از شنیدن سخن امام، گریستم و با خود درباره آنچه خداوند به آل‌محمد: عطا کرده، اندیشیدم».
امام متوجه من شد و فرمود: «عظمت شأن آل محمد: از آنچه اندیشیدی، بیشتر است. خدا را شکر کن؛ چون تو را از کسانی که به دوستی آنان چنگ زده‌اند، قرار داد. تو در روز قیامت که هر گروهی با پیشوای خود خوانده می‌شوند، با آل‌محمد۹ فراخوانده می‌شوی. پس مژده باد تو را ابوهاشم! که بر خیری».[۵۷]
تو در حزب خدایی
ابوهاشم می‌گوید:
یکی از دوستداران امام حسن عسکری(علیه السلام)، به ایشان نامه‌ای نوشت و تقاضا کرد به او، دعایی بیاموزد. امام(علیه السلام) در پاسخ نوشت که این دعا را بخوان: «یا اسمع السّامعین و یا ابصر المبصرین و یا عزّ (انظرُ) النّاظرین و یا اسرع الحاسبین و یا ارحم الرّاحمین و یا احکم الحاکمین صلّ على محمد و آل محمد و اوسع لی فی رزقی و مُدّ لی فی عمری وَامْنُنْ علی برحمتک و اجعلنی ممّن تنتصر به لدینک و لا تستبدل بی‌غیری».
ابوهاشم آورده است: بعد از شنیدن فرمایش امام، با خود گفتم: «خدایا! مرا در حزب و گروه خود قرار ده». امام رو به من کرد و فرمود: «انت فی حزبه و زمرته اذ (اِنْ) کنتَ بالله مؤمنا و لرسوله مصدّقا…»[۵۸]؛ «تو در حزب و گروه خدایی، اگر به او ایمان داشته و تصدیق‌کننده پیامبرش باشی…».
خادم مؤمنان
در فضیلت و ارزش خدمت به مؤمنان، روایات بسیاری وجود دارد؛ از جمله در روایتی از امام باقر(علیه السلام)، آمده است:
هرکس در پی برآوردن حاجت برادر مسلمان خویش گام بردارد، خداوند متعال به هفتاد و پنج هزار فرشته، دستور می‌دهد که بر او، سایه افکنند. این فرد، هیچ قدمی بر نمی‌دارد، جز آنکه حسنه‌ای برایش نوشته و سیئه‌ای از او محو و درجه‌اش، افزون می‌گردد. برای چنین شخصی که حاجت آن مسلمان را روا کرد، ثواب حج و عمره، ثبت می‌شود.[۵۹]
ابوهاشم جعفری، یکی از خادمان راستین مؤمنان بود. وی می‌گوید:
شنیدم که امام حسن عسکری(علیه السلام) می‌فرمود: «در بهشت، دری است به نام «معروف». از این در، فقط کسانی که کار خیر انجام دهند، داخل می‌شوند».
از شنیدن این روایت، شکر خداوند را بجا آوردم و از اینکه خودم را برای برآوردن نیازمندی‌های مردم در سختی افکنده بودم، خرسند شدم. وقتی امام از آنچه درونم گذشت، آگاه شد، نگاهم کرد و فرمود: «آری، پس بر آنچه بدان مشغولی، مداومت کن؛ چراکه صاحبان نیکی در دنیا، همانا صاحبان خیر در آخرت‌اند».[۶۰]
مؤمن واقعی
ابوهاشم جعفری می‌گوید:
به شدت تنگدست بودم؛ ازاین‌رو به منزل امام هادی(علیه السلام) روانه شدم. بعد از آنکه امام به من اجازه ورود داد، در حضورشان نشستم. حضرت فرمود: «ابوهاشم! می‌خواهی شکر کدام‌یک از نعمت‌های خداوند عزیز و جلیل را بجا آوری؟»
من سرافکنده و خاموش شدم و نمی‌دانستم چه بگویم. بعد امام فرمود: «خداوند، ایمان را روزی تو کرد و به‌وسیله آن، بدنت را بر آتش، حرام نمود و تندرستی را نصیبت کرد و به واسطه آن، تو را بر طاعت یاری نمود و قناعت را به تو داد و از این راه، از تبذّل بازداشت…».[۶۱]
وکیل ناحیه مقدسه
هرچند زندگانی آخرین امامان شیعه، با کنترل شدید خلفای عباسی همراه بود، اما تشیع، کم‌وبیش در سرتاسر سرزمین‌های اسلامی، گسترش یافت. آنچه باعث شد معارف اهل‌بیت: به همه‌جا راه یابد، سیستم «وکالت» بود. وکلا، بیشتر به واسطه نامه‌هایی که از سوی افراد مطمئن، به حجاز و عراق می‌بردند، با امام مرتبط می‌شدند.[۶۲]ارتباط ماورای طبیعی نیز، از دیگر وسایلی بود که باعث می‌شد امامان شیعه، از آن طریق، با وکلای مورد نظر خویش، ارتباط برقرار کنند.
یکی از وکلای بزرگ ائمه: ابوهاشم داوود بن قاسم بود. سید بن طاووس در این‌باره می‌گوید:
در زمان غیبت صغرا، سفیرانی شناخته شده بودند که معتقدان به امامت حسن ابن علی(علیهما السلام) هیچ‌گونه اختلافی در موردشان نداشتند؛ از جمله آنان، داوود بن قاسم جعفری بود.[۶۳]
«میرزا محمدعلی مدرس»، در این‌باره می‌گوید: «[ابوهاشم] در اوایل غیبت صغرا، از سفرای مُسلّم السّفاره ناحیه مقدسه هم بوده است».[۶۴]
مقرب درگاه اهل‌بیت:
ابوهاشم جعفری، نزد امامان شیعه، منزلت والایی داشت. این حقیقت، از رفتار آن بزرگواران با او، فهمیده می‌شود؛ برای نمونه داوود بن قاسم، نقل می‌کند:
ساربانی از من خواست که با حضرت جواد(علیه السلام) صحبت کنم تا ایشان، او را به کار بگمارد. من نزد امام رفتم. ولی دیدم ایشان همراه گروهی، به صرف غذا مشغول‌اند. از این‌رو نتوانستم سخن بگویم. به محض اینکه امام مرا دید، برایم غذا گذاشت و فرمود: «ابوهاشم! بخور».
پس امام بی‌درنگ فرمود: «غلام! به ساربانی که ابوهاشم برای ما آورده است، رسیدگی کن و در کارها، از او کمک بگیر».[۶۵]
عاشق اهل‌بیت:
داوود بن قاسم، عشق و علاقه شدیدی به خاندان عصمت و طهارت داشت و خود را وقف آنان کرده بود؛ به‌طوری‌که تحمل دوری از خاندان وحی، برای ابوهاشم غیرممکن بود. به همین علت، او اوقات زیادی از عمر خویش را با امامان خود سپری می‌کرد. وقتی ابوهاشم پیر و ضعیف شد و متوجه گردید که دیگر نمی‌تواند به راحتی از بغداد، به خدمت حضرت هادی(علیه السلام) برسد، بسیار افسرده شد و به امام این‌گونه شکایت کرد: «سنّم زیاد و بدنم ضعیف و اسبم پیر شده و آمدن برای زیارت شما از بغداد، برایم بسیار دشوار شده است. پس برایم دعا بفرمایید… ».[۶۶]
در اشعار ابوهاشم هم، نشانه‌های روشنی بر علاقه زیاد وی به مولا علی(علیه السلام) و اهل‌بیت:، دیده می‌شود. در جریان دستگیری‌های امام عسکری(علیه السلام)، نگرانی زیاد ابوهاشم درباره این مسئله، دیده می‌شود؛ از جمله اینکه، «محمد بن عبدالله» می‌گوید:
وقتی فردی به نام سعید، دستور بردن امام عسکری(علیه السلام) را داد، ابوهاشم جعفری ضمن نگارش نامه‌ای به آن حضرت، عرض کرد: «فدایت شوم! بر ما، خبر بازداشت شما رسیده و از این بابت، سخت افسرده خاطر و بی‌قرار شدیم».[۶۷]
شاعر اهل‌بیت:
ابوهاشم جعفری، شاعری نیکوبیان بود و در مناسبت‌های گوناگون، در مدح اهل‌بیت: و دفاع از ولایت، شعر می‌سرود. اشعار زیر، نمونه‌هایی از آنهاست. وی در مدح خاندان پیامبر۹، چنین سروده است:[۶۸]
ای آل احمد! چگونه از شما باز گردم؟
آیا از سلامتی و نجات، رویگردان شوم؟
نیای شما، شفاعت را برای گناهانم ذخیره کرده است. در شفاعت شما بر اهل عذاب، واقعیت‌هایی هست.
به مدح شما، مشغولم و غیر من، از ثنای شما به مدح دشمنتان، مشغول است.
داوود، در اثبات امامت حضرت کاظم(علیه السلام)، به هنگام مناظره با فردی که مدعی امامت فرزند دیگر حضرت صادق(علیه السلام) به نام اسماعیل بود، گفت:[۶۹]
زمانی که پرسشگری، جلویم را گرفت تا پاسخش دهم که امام موسی بن جعفر(علیه السلام)، به ولایت سزاوارتر است یا اسماعیل؟
گفتم: علیه تو، حجت با من است؛ درحالی‌که بر آنچه ادعا می‌کنی بر امامت اسماعیل، دلیلی درست نیست… .
شخصیت مبارز
از روایات و منابع موجود استفاده می‌شود که ابوهاشم جعفری، فردی انقلابی و شخصیتی سیاسی بود و با حکام وقت، معارضه و مبارزه می‌کرد. به همین دلیل، حکومت، مکرر او را دستگیر و زندانی و حتی شکنجه می‌کرد.
در روایات، شواهدی بر دستگیری و حبس او، دلالت دارد؛ چنان‌که نقل است ابوهاشم جعفری در ضمن نامه‌ای به امام عسکری(علیه السلام)، از کوچکی زندان و سنگینی زنجیری که به پایش بسته شده بود، شکایت کرد. امام در پاسخ نوشت: «تو امروز، نماز ظهر را در منزلت می‌خوانی!». ابوهاشم می‌گوید: «مرا در وقت ظهر، از زندان آزاد کردند و همان‌طور که امام فرموده بود، نماز را در منزلم خواندم…».[۷۰]
در ماجرای دیگری، ابوهاشم به جرم دست داشتن در ترور یکی از عناصر کثیف عباسی، به نام عبدالله بن محمد، دستگیر می‌شود. سعد بن عبدالله می‌گوید:
جماعتی، چون داوود بن قاسم ابوهاشم جعفری، قاسم بن محمد عباسی، محمد بن عبیدالله و محمد بن ابراهیم که به سبب کشته شدن عبدالله بن محمد، دستگیر و زندانی شده بودند، گفتند: امام عسکری(علیه السلام) و برادرش جعفر، در یکی از شب‌ها، به زندانی که آنان در آن به‌سر می‌بردند، آورده شدند. وقتی چشم ابوهاشم به آن دو افتاد، از جا برخاست و صورت امام را بوسید و آن حضرت را روی عبای خویش نشاند… .
ابوهاشم در این‌باره می‌گوید:
به همراه جماعتی، در قلعه جَوشق که به دستور مقتدر عباسی، ساخته شده بود، زندانی بودیم که حضرت عسکری(علیه السلام) با برادرش جعفر، در آنجا زندانی شدند و این، باعث کاهش اندوه ما شد. من صورت امام را بوسیدم… . مردی به همراه ما، در زندان بود که ادعا می‌کرد، علوی است.
امام عسکری(علیه السلام) به ما فرمود: «اگر میان شما بیگانه نبود، می‌گفتم که خداوند چه موقع آزادتان می‌کند». در آن لحظه، امام به فردی، اشاره کرد و او رفت. آن‌گاه فرمود: «این مرد، از شما نیست. از او بپرهیزید؛ زیرا در لباسش، نوشته‌ای مخفی کرده که در آن، مطالبی را که شما علیه خلیفه گفته‌اید، ثبت کرده است».
ابوهاشم در ادامه می‌گوید: «یکی از حاضران، تا سخن امام را شنید، برخاست و لباس آن مرد را بازرسی کرد و نوشته مزبور را یافت».[۷۱]
تاریخچه شهر سامرا
شهر سامرا در ساحل سمت راست (شرقی) رود دجله و در فاصله حدود ۱۲۰ کیلومتری شمال بغداد، واقع است. گویا در محل این شهر، در دوره پیش از اسلام، روستای کوچکی وجود داشته است. هرزفلد، باستان‌شناس آلمانی، در محل این شهر، ظروف سفالی، از هزاره ششم قبل از میلاد، یافته است که نشان‌دهنده قدمت منطقه است.
درباره ریشه تاریخی نام سامرا، گفته‌اند که این واژه، در اصل یک نام آرامی است که همانند سایر نام‌های آرامی، نظیر کربلا، عکبرا و حَرَورا، با الف مقصوره (بدون همزه) نگاشته می‌شود. به عقیده هرزفلد، این کلمه، تحریف نام آشوری این منطقه، یعنی «سرمارتا» است که در کتیبه‌های دوره آشوری، ذکر شده است.[۷۲]
بر اساس برخی اقوال عامیانه رایج در دوره اسلامی، بنیان سامرا به سام، فرزند حضرت نوح(علیه السلام)، نسبت داده شده است.[۷۳]پس از تأسیس شهر اسلامی سامرا در دوره بنی‌عباس، این شهر به نام «سُرَّ مَن رأی» نامیده شد و تا مدت‌ها بدین نام مشهور بود. در این‌باره نقل کرده‌اند زمانی که معتصم عباسی، از نام این منطقه (سامرا) آگاه شد، آن را «سرّ من رأی» نامید.[۷۴]اما برخی، لفظ سامرا را تحریف نام دوره اسلامی آن می‌دانند.[۷۵]با این حال تقریباً مسلم است که واژه سامرا، ریشه در نام‌های کهنی دارد که مدت‌ها پیش از اسلام، بر این منطقه اطلاق می‌شده است.
ساختن شهر اسلامی سامرا، در سال ۲۲۱ه‍ .ق، به دستور معتصم عباسی، آغاز شد.[۷۶]او برای این منظور، بهترین معماران و هنرمندان را از مناطق مختلف جهان اسلام، جلب کرد تا آنها شهری لایق مرکز خلافت، بنا کنند. برای این شهر، بخش‌ها و محلات مختلفی برای سکونت طبقات مختلف اجتماعی، از جمله نظامیان، دولتمردان و عموم مردم، اختصاص داده شد و همچنین در آن، مسجد جامع و بازارهایی ساخته شد.
چندی بعد، متوکل عباسی مسجد جامع را به علت مساحت کم آن، خراب کرد و به‌جای آن، مسجد عظیمی را که بقایای آن، تا به امروز باقی است، بنا کرد. همچنین به دستور وی، شهر دیگری به نام «متوکلیه»، نزدیک سامرا ساختند که درباریان وی، به آنجا منتقل شدند و در آنجا، کاخ‌های خود را بنا کردند. پس از معتصم، چند خلیفه عباسی دیگر نیز در سامرا، به عنوان پایتخت خلافت عباسی، اقامت نمودند که عبارت‌اند از: واثق، متوکل، منتصر، مستعین، معتز، مهتدی و معتمد.[۷۷]
اما پس از اینها، معتضد عباسی، پایتخت خلافت را به بغداد بازگرداند و این شهر را رها کرد. از آن پس، سامرا پس از گذشت حدود نیم قرن از زمان تأسیس آن، به یک‌باره اهمیت خود را از دست داد و به تدریج، رو به ویرانی نهاد. از نوشته یاقوت حموی درباره وضعیت سامرا در اوایل قرن هفتم هجری، چنین برمی‌آید که در زمان وی، از این شهر، جز آستان سامرا و نیز محله دیگری به نام «کرخ سامرا»، در مسافت دوری از آن، چیز دیگری باقی نمانده بود؛ تا جایی‌که دیدن ویرانه‌های آن، وحشت را به دل بیننده، وارد می‌کرد.[۷۸]
در اواخر دوره عثمانی، شهر فعلی سامرا، با مرکزیت آستان مقدس امامین عسکریین(علیهما السلام)، بر بخشی از ویرانه‌های شهر دوره عباسی، شکل گرفت. در این زمان، سامرا شهری کوچک با بارویی به طول دو کیلومتر بود و تا به امروز نیز، توسعه درخور توجهی نیافته است. پس از استقلال عراق، سامرا به شهرستانی تابع بغداد، تبدیل شد. اما در زمان رژیم بعثی پیشین عراق، به استان صلاح‌الدین، با مرکزیت شهر تکریت، ملحق شد.
سامرا از شهرهای اسلامی کهن در عراق، به شمار می‌آید و وجود بقایای آثار تاریخی مهم و کم‌نظیری، از قبیل مسجد جامع و مسجد ابودلف[نزدیک شهر دور در شمال‌شرق سامرا]، از نظر معماری، اهمیت ویژه‌ای به این شهر داده است؛ تا جایی‌که این شهر در سال ۲۰۰۷ م، در فهرست میراث جهانی سازمان یونسکو، به ثبت رسید.

[۱]. برگرفته از مقاله زندگانی حکیمه خاتون، صدیقه شاکری.

[۲]. ارشاد، ج۲، ص۲۸۴.

[۳]. ارشاد، ص۲۸۵.

[۴]. منتهی الآمال، ص۹۶۷.

[۵]. دلائل الامامه، طبری، ص۲۱۶؛ اثبات الوصیه، مسعودی، ص۱۹۳.

[۶]. تاریخ تحلیلی اسلام، محمد نصیری رضی، صص۲۶۶ـ ۳۶۴؛ زندگانی امام حسن عسکری(علیه السلام)، باقر شریف قرشی؛ مترجم سیدحسن اسلامی.

[۷]. الکافی، ج۱، ص۵۰۶؛ اعلام الوری، ص۳۵۹.

[۸]. از این فراز، می توان انکار امامت جعفر کذاب، برادر امام حسن عسکری(علیه السلام) را نیز دریافت.

[۹]. آن‌گاه حضرت حکیمه خاتون، جریان ازدواج امام(علیه السلام) با نرجس را بازگو می‌کند.

[۱۰]. گویا ادب و احترام خاصی است که برای بزرگان انجام می دادند.

[۱۱]. در روایت دیگر آمده است که نرجس، ناگهان از خواب برجهید و از اتاق، بیرون رفت و وضو ساخت. آن گاه برگشت و نماز شب را خواند؛ تا آنکه به نماز وتر رسید.

[۱۲]. کمال الدین، ج۲، صص۱۴۷ـ۱۵۴؛ بحارالانوار، ج۵۱، صص۱۳ و ۱۴.

[۱۳]. نجم الثاقب، ص۲۷.

[۱۴]. از این روایت برمی‌آید که جو و اوضاع، بسیار دشوار بوده است؛ به‌حدی که حکیمه از نام بردن صریح امام، خودداری می‌ورزد و به گفتن فلان، قناعت می‌نماید و حتی دیدارهای پیاپی خویش را نیز بازگو نمی‌کند.

[۱۵]. کمال الدین، ج۲، صص۲۶۶ و ۲۶۷؛ بحارالانوار، ج۵۱، ص۳۶۴.

[۱۶]. اعیان الشیعه، ج۶، ص۲۱۷.

[۱۷]. ریاحین الشریعه، ج۴، ص۱۵۰.

[۱۸]. بحارالانوار، ج۱۰۲، صص۷۹ و ۸۰.

[۱۹]. همان، ص۸۰.

[۲۰]. نجم الثاقب، صص۳۷ و ۳۸؛ اعیان الشیعه، ج۶، ص۲۱۷؛ منتهی الآمال، ص۹۷۲؛ الشریعه، محلاتی، ج۴، ص۱۵۰.

[۲۱]. اعیان الشیعه، ج۶، ص۲۱۷.

[۲۲]. نرجس، تلفظ عربی نرگس است که در زبان فارسی، گُلی است که می‌تواند چندین سال متوالی، گُل دهد.

[۲۳]. کمال الدین، ص۴۱۷.

[۲۴]. برای آگاهی بیشتر، ر.ک: کتاب کمال‌الدین و تمام النعمه، صص ۴۱۷ ـ ۴۲۳؛ الغیبه، طوسی، ص۲۱۰؛ مناقب
آل ابی‌طالب(علیه السلام)، ج۳، ص۵۳۹؛ اعلام الوری، ج۲، ص۲۱۵.

[۲۵]. پس از ورود مسلمانان به شامات که جزو سرزمین‌های وابسته به روم بود، عملاً روم با حاکمیت اسلامی هم‌مرز شد. برخی از این مناطق، عبارت‌اند از: سوریه، اردن، لبنان امروزی و برخی سرزمین‌های پیرامون آن.

[۲۶]. کمال الدین، صص ۴۱۷ـ ۴۱۹؛ الغیبه، ص۲۱۰.

[۲۷]. کمال الدین، ص۴۲۳؛ الغیبه، ص۲۱۰.

[۲۸]. به همین مناسبت در ولادت امام مهدی[، حضور داشت؛ کمال الدین، ص۴۲۴؛ بحارالانوار، ج۵۱، ص۳۶۲.

[۲۹]. بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۰.

[۳۰]. دولت عباسیان، محمد‌سهیل طقوش، ص۲۲۸.

[۳۱]. همان، ص۱۸۱.

[۳۲]. پیامبر اکرم۹ فرمود: «المهدی من ولدی، اسمه اسمی و کنیته کنیتی، أشبه الناس بی خَلقاً و خُلقاً تکون له غیبهٌ و حیرهٌ تضلّ فیها الامم… یملأها عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً». عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج۱، ص۴۱؛ الغیبه، طوسی، ص۱۴۳؛ الغیبه، نعمانی، ص۶۲.

[۳۳]. این روایات، از طریق شیعه، فراوان و از طریق اهل‌سنت، دست‌کم، چهل روایت می‌باشد که از طرف خودشان توثیق شده است.

[۳۴]. در عظمت این شب، احادیث بسیار مهمی از پیامبر۹ و اهل بیت: وارد شده است که دارای اعمال مهمی، مانند احیا و زیارت سید الشهدا(علیه السلام) است. روزه نیمه آن، بسیار فضیلت داشته و نزد عامه نیز بسیار مورد توجه است.

[۳۵]. «یا عمه لا تشکّی فی امر الله»؛ کمال الدین، ص۴۲۴؛ مدینه المعاجز، ج۸، ص۱۰؛ الخرائح والجرائح، ج۱، ص۴۵۵؛ الثاقب فی المناقب، ابن حمزه طوسی، ص۱۵۲.

[۳۶]. «و ما اراده کردیم تا بر مستضعفان زمین، نعمت بخشیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم». (قصص: ۵)

[۳۷]. «و بگو حق آمد و باطل نابود شد؛ زیرا باطل، نابود شدنی است». (اسراء: ۸۰).

[۳۸]. کمال الدین و تمام النعمه، ص۴۲۴؛ مدینه المعاجز، ج۸، ص۱۰؛ الخرائح والجرائج، ج۱، ص۴۵۵؛ الثاقب فی المناقب، ص۱۵۲.

[۳۹]. کمال الدین و تمام النعمه، ص۴۲۵.

[۴۰]. اعلام الوری، ج۲، ص۱۴۱؛ فصول المهمه، ص۳۷۵.

[۴۱]. کتاب الغیبه، ص۲۷۱؛ بحارالانوار، ج۵۲، ص۱۶.

[۴۲]. برخی روایات بیانگر آن است که نرجس۳، قبل از شهادت امام عسکری(علیه السلام) از دنیا رفته است. ولی روایاتی نیز مؤید مطالب ذکر شده است. برای روایات مربوط به مطلب اول، ر.ک: مستدرک سفینه البحار، نمازی شاهرودی، ج۱۰، ص۱۲۴.

[۴۳]. کتاب مصباح الزائر، سید بن طاووس، ص۴۱۳؛ نقل از کتاب نرگس۳ همدم خورشید، محمد‌باقر پورامینی، از مجموعه مادران نمونه، محمدباقر پورامینی، ص۶۴۳.

[۴۴]. کمال الدین، ص۳۲۱.

[۴۵]. الهدایه الکبری، حسین بن حمدان، ص۳۲۰.

[۴۶]. همان، ص۳۸۱.

[۴۷]. کمال الدین، ص۲۱۹؛ اثبات الهدی، حر عاملی، ج۱، ص۲۷۵.

[۴۸]. تاریخ عصر غیبت، صص ۲۶۲ ـ ۲۶۴.

[۴۹]. المجدی، ص۱۳۰.

[۵۰]. الغیبه، طوسی، ص۲۸۷.

[۵۱]. بحارالانوار، ج۵۰، صص ۲۲۷ و ۲۲۸.

[۵۲]. الغیبه، طوسی، ص۲۸۷.

[۵۳]. راحه الارواح، سبزواری، ص۲۶۷؛ التتمه فی تواریخ الأئمه:، عاملی، ص۱۴۳. به نقل از کشف الغمه، ص۴۹۲.

[۵۴]. مفاتیح الجنان، ص۱۰۱۲.

[۵۵]. داوود بن قاسم (راویان نور، ۸)، محمد اصغری نژاد.

[۵۶]. فاطر: ۳۲.

[۵۷]. مسند الامام العسکری(علیه السلام)، صص۱۰۳ و ۱۰۴.

[۵۸]. حیاه الامام الحسن العسکری(علیه السلام)، ص۲۵۷؛ اعلام الوری، ج۲، ص۲۸۶.

[۵۹]. معراج السعاده، ص۳۸۶.

[۶۰]. الخرائج و الجرائح، ج۲، ص۶۸۹.

[۶۱]. امالی، صدوق، صص۳۳۶ و ۳۳۷.

[۶۲]. ر.ک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ج۲، ص۱۵۳ به بعد.

[۶۳]. تنقیح المقال، ج۱، ص۴۱۳.

[۶۴]. ریحانه الادب، ج۷، ص۲۹۵.

[۶۵]. مسند الامام الهادی(علیه السلام)، ص۱۵۱.

[۶۶]. همان، ص۱۱۹؛ الخرائج والجرائح، ج۲، ص۱۸۸.

[۶۷]. تمام اشعار وی، در کتاب داوود بن قاسم، اثر محمد اصغری‌نژاد، از صفحه ۳۴ تا صفحه۴۰، جمع آوری شده است.

[۶۸]. اعیان الشیعه، ج۶، ص۳۸۱.

[۶۹]. سفینه البحار، ج۲، صص۵۹۶ و ۵۹۷.

[۷۰]. مسند الامام العسکری، ص۱۸۳.

[۷۱]. الخرائج والجرائح، ج۲، ص۶۸۲.

[۷۲]. الموسوعه التاریخیه الاسلامیه الشیعیه، ج۱۳، صص ۱۴۵ و ۱۴۶.

[۷۳]. معجم البلدان، ج۳، ص۱۷۴.

[۷۴]. دایره المعارف الاسلامیه الشیعیه، ج۱۳، ص۱۴۷.

[۷۵]. معجم البلدان، ج۳، ص۱۷۳.

[۷۶]. همان، ص۱۷۴.

[۷۷]. دایره المعارف الاسلامیه الشیعیه، ج۱۳، ص۱۳۷.

[۷۸]. معجم البلدان، ج۳، ص۱۷۶.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد